دكتر سرامي علاوه بر پژوهش در عرصه سرودن نيز فعاليت دارد و مجموعه‌هاي لبخند آرزو، با اين سكوت سرخ، از دو نقطه تا همه چيز، صاف و ساده مثل آب، تا زادن بامداد بايد خواند از كتاب‌هاي او است.

از ميان كارهاي تحقيقي وپژوهشي او مي‌شود به «از خاك تا افلاك» سيري در سروده‌هاي مولانا، «از هرگز تا هميشه» سلسله مقالاتي در باب فرهنگ و ادب ايران، «پنج مقاله درباره ادبيات كودك» و... اشاره كرد. سرامي همچنين در حوزه شاهنامه پژوهشي اثر ارزشمند «از رنگ گل تا رنج خار» شكل شناسي داستا‌ن‌هاي شاهنامه را منتشر كرده است.گفتگوي ما را با اين پژوهشگر و شاعر مي‌خوانيد.

به نظر شما استقبال جهان امروز بخصوص غرب از شعرهاي مولانا به چه عاملي بر مي‌گردد؟ محتواي عالي شعر او يا اين‌كه آنچه از مولانا در غرب منتشر شده ربطي به اين عارف مشرق زميني ندارد و غربيان چهره‌اي از مولانا را عرضه كرده اند كه خود مي‌خواسته‌اند.

استقبالي كه از مولوي شده است در درجه اول به محتواي آثار خود او باز مي‌گردد. مي‌دانيد كه وقتي اثر ترجمه‌اي را مي‌خوانيم  نمي‌توانيم از دال‌هاي آن اثر تاثير بپذيريم بلكه از مدلولات تاثير مي‌پذيريم.

دال‌هاي اثر يعني لفظ  و چون امكان تاثيرگرفتن از دال نيست، آنچه تاثير برجاي مي‌گذارد مدلولات يعني مفاهيم بلند و محتواي عالي فكري اين انسان بلندمرتبه است.

براي ما ايراني‌ها، ريتم‌هاي مولانايي هم مي‌تواند اثرگذار باشد و وقتي اين دست افشاني‌ها و پايكوبي‌هاي مولانا در كلمات را مي‌خوانيم فارغ از اين‌كه معنا چه باشد تحت تاثير قرار مي‌گيريم و  آن شور و شرر در جان ما هم  مي‌نشيند اما براي  مخاطب آمريكايي تاثيرپذيري از لفظ ممكن نيست و او تحت تاثير محتوا و معناي  شعر مولانا قرار مي‌گيرد.

در ضمن اين‌كه اين تاثيرگذاري را نبايد محدود به آمريكا كرد. فقط در آمريكا نيست كه شيفتگي نسبت به مولانا  به وجود آمده است. امروزه در چين، اروپا، كشورهاي عربي و حتي تركيه كه خود را مالك مولانا مي‌داند اين  كشف مولانا را شاهد هستيم و اصولا بايد گفت دهه‌اي كه در آن به سر مي‌بريم، دهه اثرگذاري و كشف مولانا در جهان است.

ولي دليل اين شيفتگي ناگهاني چيست؟ مولانا قرن‌هاست در خاك خفته، چرا امروز دنيا به او توجه مي‌كند؟

در شعر او كندگي بزرگي وجود دارد كه همه دنيا و بشريت به دنبال آن است. امروز بشر مي‌خواهد از فرهنگ‌هاي ايستا و سكون آفرين رها و از گذشته توام با ركود و توقف خود جدا شود و در اين مسير، انساني چون مولانا كه هيچ ايستايي را نمي‌پذيرد نياز بشر امروز است.

مولانا مي‌گويد: زخاك من اگر گندم برآيد/ از آن گر نان پزي مستي فزايد/ خمير و نانوا ديوانه گردد/ تنورش بيت مستانه سرايد

و واقعا هم راست مي‌گويد. هم معنا و هم ماده، هم ظاهر و هم باطن در شعر او رقصنده است. بشر مي‌خواهد با تكان دادن تن، نياز خود را به حركت  و جابه‌جايي اعلام كند و اين در تار و پود شعر مولوي تنيده شده است.

مولانا خود در يك رباعي گفته است:

چون مار ز افسون كسي مي‌پيچم /چون طره جعد يار پيچاپيچم / والله كه ندانم اين چه پيچاپيچ‌ست / اين مي‌دانم كه چون نپيچم هيچم‌

به عبارت ديگر اگر از مولانا اين حركت را بگيريم  چيزي باقي نمي‌ماند. اين‌كه در اينجا فكر مهم‌تر است يا ماده، خيلي مهم نيست. مهم اين است كه همه چيز در حال جنبش است و ايستايي دركار نيست.

نكته ديگري كه شعر مولانا را براي بشر اندوهناك امروز جذاب مي‌كند گرايش شديد او به شادي است، هر چند خود مي‌گويد: من فرح بن فرح  بن فرحم.

همچنان كه گفتيم روان بشر امروز در جستجوي انساني نا ايستا چون مولاناست و الان هم مولانا باوجود اين‌كه قرن‌هاست از مرگ او مي‌گذرد، زنده است.

موضوع ديگري كه بشر به آن نياز دارد و در وجود مولانا متبلور است اعتقاد به عدم تعصب است. او مي‌گويد: سختگيري و تعصب خامي است/ تا جنيني كار خون آشامي است. به عبارت ديگر، انسان متعصب در مرحله جنيني فكري باقي مانده است و اين‌كه خون آشامي مي‌كند هم به واسطه همين ذات جنيني و تعصب وجودي اوست.

امروز جهان شيفته مولانايي است كه اختلاف مذاهب را به رسميت مي‌شناسد و آن را نتيجه اختلاف چشم اندازها مي‌داند. انگار، آدم‌ها دور چيزي بايستند و هركدام از چشم اندازي كه دارند او را توصيف كنند. مشخص است كه اين اختلاف توصيف نتيجه اختلاف چشم انداز است.

درباره تحرك و پيشروندگي شعر مولانا  صحبت كرديد. اين ويژگي چقدر اختصاصي مولاناست مگر غرب خود از اين لحاظ از ما پيشروتر نيست، پس چرا به مولاناي ما احتياج دارد؟
مولانا مانيفستي دارد كه بر اساس آن مي‌گويد:

من چنگم و از زمزمه خود خبرم نيست‌

اسرار همي گويم و اسرار ندانم‌

او مي‌گويد من بدون اين‌كه بفهمم  مي‌چرخم و مي‌گويم  و در اين گفتن اختياري از خود ندارم. خود همين چرخندگي و اصالت دايره در انديشه مولانا نكته قابل توجهي است. مي‌دانيد كه دايره تشكيل شده از ميليون‌ها نقطه است كه در كنار يكديگر قرار گرفته‌اند و فاصله و نسبت آنها با مركز يكي است.
اين انديشه و طرح تدويري در كل عالم بشري  تاثيرگذار است، همچنان كه اگر زمين بدون سوخت به دور آفتاب مي‌چرخد به دليل همين حركت تدويري است، چرا كه زمين در اين حركت خود شتاب مي‌گيرد و  وقتي از سرازيري به  سربالايي مي‌رود، آنقدر نيرو مي‌گيرد كه نيازي به  سوخت ندارد. شما اگر آتشگرداني را بچرخانيد مي‌بينيد كه در اين چرخش شما فقط در يكي دو دور اول لازم است از مچ دستتان انرژي بگيريد. در چرخش الكترون‌ها به دور اتم‌ها نيز ميلياردها سال است  كه همين اتفاق مي‌افتد و گردش خون در بدن انسان نيز به خاطر همين نظام است  و همه اينها بر اساس حركت تدويري انجام مي‌شود.

مولانا هم انديشه‌اش بر اساس همين چرخندگي و تدوير است و دنيا نمي‌تواند چنين آدمي را با چنين انديشه‌اي ناديده بگيرد.

به نظر شما اين نگاه دوباره به مولانا هيچ دليل ديگري مثلا يك دليل سياسي ندارد؟

به يقين بخشي از اين توجه كه امروز به مولانا ابراز مي‌شود، ريشه‌هاي سياسي دارد. به هرحال كشور ما هميشه روي آنتن است و حساسيتي كه حكومت ما  در جهان به وجود آورده دنيا را ترغيب كرده كه به شناخت ايران و ايرانيان روي آورد.

ميل به شناخت ايران در آنها ريشه سياسي دارد، اما پس از اين‌كه آنها آمدند و ايرانيان را شناختند مي‌بينند ايرانيان چه آدم‌هاي جالبي نظير زرتشت، مزدك، ماني، كورش، سهروردي و... را دارند.

همانطور كه گفتم ايران به دليل سياسي مطرح مي‌شود  و پس از آن است كه دنيا به آدم‌هاي ايران علاقه‌مند مي‌شوند و از اين لحاظ، اين كار حاكميت عالي است و باعث مي‌شود دنيا قابليت‌هاي ما را بشناسد و بر همين اساس است كه مي‌بينيم حتي دشمنان ايران مانند بوش و امثال او هم حتي در سخنراني‌هايشان مرتب مي‌گويند كه به ايراني‌ها و فرهنگ آنها احترام مي‌گذاريم؛ چرا براي چچن اينگوش و امثال آن چنين احترامي نمي‌گذاريم؟

پرسش اصلي اين است كه آيا براستي آنچه به عنوان ديوان مولانا در آمريكا  ترجمه و مطرح شده است، ربطي به مولانا دارد يا اين‌كه شبحي از شعر باشكوه مولوي در اين كسور عرضه شده است؟

من كتاب  رومي را كه كلمن باركس ترجمه كرده است، ديده‌ام. مثنوي را پيشتر استاد دكتر نيكلسون به انگليسي ترجمه كرده كه اين ترجمه عالي، فصيح  و مطنطن است ولي اين برگردان براي آدم‌هاي معمولي انگليسي زبان به درد نمي‌خورد. كلمن باركس كه خودش چند سال پيش هم به ايران آمد، نبض مردم را پيدا كرده  و فهميده است يك راننده براي مثال از مثنوي نيكلسون چيزي نمي‌فهمد و براي همين مولانا را با زباني نرم‌تر و امروزي و با استفاده از اصطلاحات و ضرب المثل‌هاي روز به مخاطبان آمريكايي  عرضه كرده است.

اين استقبال و علاقه به شعر مولانا باعث شده است گرماي بيشتري نسبت به  زبان فارسي را در آمريكا شاهد باشيم.

براي مثال دانشگاه مريلند آمريكا به پيش از اين دوره‌هاي كارشناسي ارشد و دكتري زبان و ادبيات فارسي داشت براي امسال دوره كارشناسي هم گذاشته و دختران و پسران آمريكايي به سمت يادگيري زبان فارسي متمايل شده‌اند.

درباره ترجمه اخير شعر مولانا، اگر چه اين ترجمه به اندازه نيكلسون و از نظر علم زبان ارزشمند نيست، اما بودنش بهتر از نبودنش است و براي اين‌كه  خواننده‌هاي بيشتري داشته باشيم بايد ترجمه به زبان مردم هم داشته باشيم.

آرش شفاعي‌