ماشيني شده‌‌ي غرب خواهندگان و خوانندگان فراوان دارد و در ميليون‌ها نسخه منتشر مي‌شود.

آن جذابيت‌ها چيست؟

1- دعوت به عشق:

اگر مثنوي را « عشق نامه » بخوانيم به خطا نرفته‌ايم. عشق، آدمي را از خود ، نخوت‌ها ، كينه‌ها و حسدهايش رهايي مي‌دهد و تمام بيماري‌هاي روحي او را شفا مي‌بخشد:

هر كه را جامه ز عشقي چاك شد
هر كسي را بهر كاري ساختند
 اي دواي نخوت و ناموس‌ها

 

او ز حرص و عيبْ كلّي پاك شد
اي طبيب جمله علّت‌هاي ما
اي تو افلاطون و جالينوس‌ها

2- ترويج معنويت

معنويت، گمشده‌ي افراد و جوامعي است كه از ماديت و تكاپوي خوراك و پوشاك فارغ شده‌اند. فرد و جامعه‌ي گرسنه‌اند توجه و نه نيازي به معنويت دارد. غم فرزند و نان و جامه و قوت، آدمي را سير در ملكوتِ معنويت باز مي‌دارد. مثنوي مولوي، دُكان فقر است اما فقري اختياري و قابل افتخار: « الفقرُ فخري » :

هر دكاني را راست سودايي دگر
مثنوي ما دكانِ وحدت است
گرشه‌ي عطشانِ بحر معنوي

 

او ز حرص و عيبْ كلّي پاك شد
غير واحد، هر چه بيني آنُ بت است
فُرجه‌اي كن در جزيره مثنوي

3- كوشش در پاكي دل

دل، نزد مولوي جايگاه خدا، مركز عواطفِ عالي، منبعِ حكمت و دانش و انسانيتِ راستين است. با دلِ آلوده و زنگارين نمي‌توان جهان را ديد و از آن بهره و لذّت برد:

آينه‌ي دل چون شود صافي و پاك
بيني اندر دل علومِ انبيا
ليك صيقل كرده‌اند آن سينه‌ها

 

نقش‌ها بيني و برون از آب و خاك
بي كتاب و بي مُعيد و اوستا
پاك از آز و حرص و بُخل و كينه‌ها

4- اهميت عقل و تعقّل:

جهد كن تا پيرِ عقل و دين شوي

 

تا چو عقل كل تو باطن بين شوي

پي بردن به عمق امور و اشيا ، تنها در پرتو عقل ممكن مي‌شود. انسانِ انديشمند، ميوه‌ي آفرينش است:

اي بردار تو همان انديشه‌اي

 

ما بقي تو استخوان و ريشه‌اي

عقل،هديه و بخشش خدا به آدمي است:

عقل ديگر بخشش يزدان بُوَد

 

چشمه‌ي آن در ميان جان بُوَد

5- پرهيز از تعصب:

تعصب، كار كساني است كه هنوز به بلوغ فكري نرسيده‌اند:

سخت‌گيري و تعصّب خامي است

 

تا جنيني، كار خون آشامي است

6- تأثير سازنده يا مخرّب دولت در ملّت:

حكومت مي‌تواند با اتّخاذ تدبيرهاي خردمندانه، مردم را در مسيرهاي درست راه ببرد يا به عكس منحرف كند:

خوي شاهان در رعيت جا كند
شه، چو حوضي دان، حَشَم چون لوله‌ها
چون كه آب جمله از حوضي‌ست پاك
ور در آن حوض، آب شور است و پليد

 

چرخ اخضر، خاك را خضرا كند
آب از لوله روان در گوله‌ها
هر يكي آبي دهد خوش، ذوق ناك
هر يكي لوله همان آرد پديد

7- پرهيز از عيب جويي:

عيب باشد كا و نبيندجزكه عيب
اي بسا ظلمي كه بيني در كسان

خرده گيرد در ســخن بر با يزيد

 

عيب كي بيــند روانِ پاكِ غيب

خوي تو باشد در ايشان اي فلان

نـنـگ دارد از درون ا و يـزيــد

8- ادب، جوهر آدمي است:

از خــدا جــوييم توفيــق ادب
بي­ادب،تنها نه خودرا داشت بد
ازادب پر نور گشتست اين فلك

 

بي­ادب محروم گشت ازلطفِ رب
بلكه آتش درهمه آفاق زد
وازادب ، معصوم وپاك آمد ملك

9- بايد از محسوسات لذت برد:                                 

هرچه­­ را خوب وخوش و زيبا كنند
كي بود آواز چنگ و زير و بم
مشك­ را بيهوده، حق­ خوش­ دم نكرد
حق، زمين و آسمان ­بر ساخته است
اين زمين را از براي خاكيان

 

از براي ديده ي بينا كنند
از براي گوشِ بي حسِّ اصم؟
بهرِحس كرد و پيِ اَخشَم نكرد
درميان ، بس نارونورافراخته ست

آسمان را مسكنِ افلاكيان

10- سلطه جويي بر زن نشان ناداني است :

به گفته‌ي مولوي و بر طبق حديثي كه از پيامبر اسلام نقل مي‌كند خردمندان و مردان عاقل اجازه مي‌دهند كه زن از مقام خود فراتر آيد و در موضع بالاتر جاي گيرد؛ همچنان كه نادان‌ها و خيره سران مي‌كوشند تا بر زن غلبه نمايند و او را تحقير كنند:

گفت پيامبر كه زن بر عاقلان
باز بر زن جاهلان چيره شوند
كم بُوَدشان رقّت و لطف و وداد

 

غالب آيد سخت و بر صاحب‌دلان
زانكه ايشان تند و بس خيره روند
زانكه حيوانيست غلب بر نهاد

11- مهرباني و مدارا با زن نشان انسانيت است.

مهر و رقّت وصفِ انساني بُوَد

 

خشم و شهوت، وصفِ حيواني بُوَد

12- مخالفت با جنگ: 

 نفرت مولوي از جنگ بدان جهت است كه جنگ كينه‌ها را شعله‌ور مي‌سازد و مهرباني‌ها را نابود مي‌كند. صلح، كينه‌ها را از سينه‌ها زايل مي‌سازد و تلخي‌ها را به شيريني و نفرت‌ها به مهر تبديل مي‌كند. اصل صلح، رُشد و بلوغ و كمال است.

موج‌هاي صلح بر هم مي‌زند
موج‌هاي جنگ بر شكل‌دگر
مهر،ِ تلخان را به شيرين مي‌كند

 

كينه‌ها از سينه‌ها بر مي‌كَند
مِهرها را مي‌كند زير و زبر
رانكه اصل مهرها باشد رَشَد

13- انسان، منزلِ خداست:

گفت پيغامبر كه حق فرموده است
در زمين و آسمان و عرش نيز
در دلِ مؤمن بگنجم اي عجب

 

من نگنجم هيچ در بالا و پست
من نگنجم، اين يقين دان اي عزيز
گر مرا جويي، در آن دل‌ها طلب

14- فقر و گرسنگي انسان را به حيوان تبديل مي‌كند:

چون گرسنه مي‌شوي، سگ مي‌شوي

 

تند و بد پيوند و بد رگ مي‌شوي

15- شك مقدمه‌ي شناخت است:

مولوي پرسش‌گري را خصلت آدمي مي‌داند و بر اين باور است كه طرح شك و شُبهه به منظور نيل به شناختِ حقيقت، خواست خداست تا رحمت الهي ظاهر گردد:

حكم حق، گسترده بهرِ ما بساط
هر چه آيد بر زبانتان، بي حذر
زانكه اين دَم‌ها چه گر نالايق است
از پيِ اظهار اين سبق، اي مَلَك
تا بگويي و نگيرم بر تو من

 

كه بگوييد از طريقِ انبساط
همچو طفلانِ يگانه با پدر
رحمت من بر غضب هم سابق است
در تو بنهم داعيه­ي اشكال و شك
منكرِ حلمم نيارد دم زدن

اين تعاليم كه اندكي از بسيار خوان گسترده‌ي مولوي در مثنوي است، هر صاحب دلِ خردمندي را مجذوب و ارادتمند او مي‌سازد. ما نيز همراه ديگر ملت‌ها به پيشگاه جلال الدين محمد، ارادتي مي‌نماييم تا از بركتِ آموزه‌هاي انساني و عرفاني او سعادتي ببريم.